مینویسم برای دل

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پربیننده ترین مطالب
محبوب ترین مطالب

خُدایَش را گُم کرد!

يكشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۴، ۰۹:۳۴ ب.ظ

ساعت 15:40 ظهر پنجشنبه

یه ظهر داغ تابستونی

بعد از دوره گردی تو خیابون ولیعصر

رسیدیم به ی ساندیویچی

آقا؟! دوتا کوکتل مخصوص لدفا؟!

نشستم و نشست رو به روم!

می گفتم و میگفت!

می خندید و خندیدم

دو تا قطره از نوشابه ی من چکه کرد رو میز!

به گمانم حرف دلش را نی به قوطی نوشابه گفت!

که شد شکل قلبی روی میز ....

راســــــــتی همسرت اگر همسفرت شد

میشوی بهشتی

استـــــــــــادم می فرمودند

همسر یعنی همســـــــــفر تا بهشـــــت....

از راه میانبر که رفت،خدای دلش را روی میز کافی شاپ جا گذاشت...

روز آخـــــر

پنجشنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۴، ۰۷:۳۴ ب.ظ

روز آخـــــر بود،کوله خاکی رو که داد بهم،گفت: راستی یه کتاب توش گذاشتم،زندگی نامَه اش ــِ

- آقا سید؟

+ بـــله؟

- زندگی نامه ی کی؟

+ همونی که اونروز، توبهشت،محو عکسش شدی!

- لبخند ریزی زدم و سرم و انداختم پایین!

....

تو قطار ، برگشت از سفر راهیـــان،دور ازنــگاه آقا سید،کتاب و باز کـــردم!سنــگیــن بود بــــرآم!،بـــستم ــِـش

...

..

.

تهــــرآن...

سال 1394

رو کرد بهم پرسید

رآســـتی؟

تو! مکتب فکریت چـــیه؟

در کوله ام رو باز کردم

گفتم: آویـــــــنـــیـــــســــم!

....

سکوت کرد.....

سلفی نوشت

جمعه, ۱۶ مرداد ۱۳۹۴، ۰۱:۴۶ ب.ظ

بِسْمِ اللّهِ الَّذى هُوَ مُدَبِّرُ الاُْمُورِ

حــرفـــی

بـــــــر

لــــب

نــمــی آیــد

جـــــز ایــنـکــه

هرکــه را اسـرار حـق آمـوخـتـنـد،مـهـر کـردنـد و دهـانـش دوخـتـنـد...

تسبیح نِوِشْتْ

دوشنبه, ۵ مرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۲۳ ق.ظ
همدم تنهاییام شده دونه های اون تسبیحی ک از مچ دستم آویزونه...
-اینکه حق با تو باشه و حق با اون،ســختــه!
-اینکه بخوای حرف ذهنت و به زبون بیاری و نتونی،ســختــه!
-اینکه همه بگن چقدر آرومی و تو دلت به طوفان برخورد کرده باشی،ســختــه!
-اینکه یهویی ساکت بشی،ترســنـاکـه!
-اینکه بخوای تو روش واستی و بگی انجام نمیدم،خوبـــه!
-اینکه سرت بالای دستت باشه،پنجره پایین،باد هم تسبیح ت و برقصاند،یعنی زندگی جریان داره
.
.
.
-خوشحال باش موقع انجام دادن گــنـاه دلت دلشوره داره
....
...
..
.
...
عکس نوشت:سرم بالاست،غمم تو دلم،تسبیحم اعتماد بنفس،تسبیح،یعنی حمد تویی که همیشه تو دلمی،خدا شکرْ، نوشتِ نوشته هایم،شُـکْــرَتْ

آوینی نوشت هسته ای...

سه شنبه, ۲۳ تیر ۱۳۹۴، ۰۸:۳۱ ب.ظ

یک روز بعد از انتخابات
02 خرداد 76


سکانس اول:
زنگ تلفن....
+ سلام،خوبی مادر،چند وقتی هست نیومدی خونه...
- سلام مادر جان!مشتاق دیدار،ایشالله بعد از انتخابات و شمارش آرا میرسم خدمتتون....
+ راستی پسرم!از آرا چه خبر؟ کی رای اورد بالاخره؟
-هعی مادر،دعا کن،دعا کن.....


سکآنس دوم

آقا توافق کردیم...
دیگه همه چی روو رواله
مرده شور اون مرتیکه رو ببرند...
تاریخ به پایش خواهد ایستاد
.....
سکآنس سوم
من: نه خوشحآلم،نه عصبانی....
فقط دلشوره دارم،مَردُم،ملت،امت...


عکس نوشت:
- از یجایی به بعد تو باید دستم و بگیری ...
آوینی دلم،کوله بارت را ببند،
''''...***

History ـِ دل

پنجشنبه, ۷ خرداد ۱۳۹۴، ۱۱:۴۴ ق.ظ

یه وقتـــآیی با طرفت حرفـــآیی و در میون میزاری که شـــآید بعد ها به ضررت تموم شه!

بعضی حرف ها برای یک لحظه اس،اما تاثیر گفتن ش شاید سالیان سال رو طرف مقابل ت اثرش بمونه!

پــــــــــــس!

::. بعضی از حرفا باید تو دلت بمونه
بــــایــــد... .،چون یادمون دادن،نباید بگی،
اگه هم گفتی،باید تاوانـ ـش وبدی.
.:.:.
::. بعضی از لحظه ها رو باید تنهایی تجربه ش کنی، باید هااااا...تنهایی، لحظه ها هم مثل اثر انگشت،مختص یک نفر... .
:.:.:.
::.میشه لحظه هات و با نفر دومی شریک شد،میشه حرف هایی رو به نفر دوم گفت،اما به کسی بگو، که در سخت ترین لحظه های زندگیت،دستت و گرفت...



...آدم ها!!،یاد بگیرید،بعضی از حرف ها و بعضی از لحظه ها رو باید از "History" دل تون پاک کنید،برای یه وقت هایی لازمه،یک حرفایی،یک لحظه هایی،پاک شه از ذهن تون،چون قشنگ بودن ش ،برای همون لحظه ای که گفته می شه و اتفاق می افته ــَس...

به نام حیــــدر کـــرار

جمعه, ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۱۲:۴۹ ب.ظ

نام علی جز با نام خدا کامل نیست!.

...

.....

ساعت 14:30 سال 81 سر کلاس پرورشـــی

بحث های جدی و جدیدی از دین در کلاس

برام جـــــالب و بود خجالت آور از بعضی احکام بلــــوغ

....

.......

...

..

.

فکــــــرم جای دیگه بود!

ینی چشــــــام به حرفای معلم بود و روحـــــم با الگوی زندگیم بود!

علــــــــــــی بــن ابـــی طـــالـــب علیه السلام

بـــه بــــه

 برای ما طیف حزب اللهی ، رویای بچه گیمون

با فکر این مطالب روحمون جلا پیدا می کرد

از بچه گیم امام اول برای من جذابیت خاصی داشت،ینی از همه بیشتر دوسشون داشتم!

ابهت داشتن در عین مظلومیت

سر در درب ورودی خونه پدربزرگم این کاشی نصب بود...

دلاتون تو این روزای قشنگ با خانواده ی آل کساء باشه

انــشـــاءالله

استاد اخلاق

سه شنبه, ۱۱ فروردين ۱۳۹۴، ۱۱:۱۶ ب.ظ

سلام!

سال فاطمی تون بهاری...

تنهایی

دستام توجیب

نفس سرد

دم غروب

بی هدف قدم زدن

ذهن مشغول و در حال انفجار کلمات 

رسیدم دم در یک هیئت هفتگی

شاید از سرما رفتم داخل

شایدم دعوتم کرده بودن....

جوان طلبه ای در حال سخنرانی

با ی لبخند ورودم و خوشآمد گفت

من مست جمله هاش

میگفت:

«تنهایی،خوبه،اما مستعد خیلی از گناهاست،میخوای تنها بمونی؟ عیبی نداره،انگار با من بود،

میخوای تنها بمونی،تکلیفت و مشخص کن،یا رومی روم یا زنگی زنگ،

اگر میخوای بدرد دستگاه اهل بیت ع بخوری،استاد اخلاق برا خودت بگیر...»

استاد اخلاق...

من الله التوفیق

شهادت

شنبه, ۲ اسفند ۱۳۹۳، ۱۲:۳۹ ب.ظ

سلام و درود خداوند بر تمام کسانی که از جان و مال و نفس خود گذشتند و بر تاریخ این کشور جاودانه گشتند  و نگذاشتند یک وجب از خاک ایران اسلامی به تصرف دشمن درآید.

•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

خبر پیچیده بود در محل! فلانی شهید شد،

عده زیادی تعجب کرده بودند، فلانی؟! شهادت؟! مگه ممکنه؟

راستش منم تعجب کرده بودم! آدمهایی هستیم که به ظاهر و حرف دیگران،دیگران رو قضاوت می کنیم

تا خودتون درکش نکنید نمی تونید حس کنید!

ببینید نمیخوام خدایی ناکرده عظمت شهدا رو پایین بیارم،نه!

اما تو این چند ساله اینقدر از   شهدا   جوری تعریف کردند که انگار دست نیافتنی هستند.

شهداء مثل ما بودن،در محیطی قرار گرفتند که توانستند در آن محیط به عظمت وجودی خودشون پی ببرند!

فقط مهم این است که رابطه رو با خدا برقرار کنی،بعد از برقراری ارتباط در دو راهی ماندن؛ و یا رفتن می مانی و اگر در کربلای خودت ماندی با حسین (ع) شهید می شوی و اگر رفتن را انتخاب کردی  با گندم ری می شوی دنیایی...

به نظر من

شهید و شهادت مثل رابطه عکاس هست و سوژه مناسب

تا سوژه مناسب نباشه نمی تونه اون عکس خوب در بیاد

تو باشی و لبخند خداوند

لبخند خداوند باشد و یک حس ناب

یک حس ناب و از نفس رها شدن

از نفس رها شدن و شهادت!

تموم شهدا خواستن،رها شدن،بریدن از دنیا،تنها شدن با خدا و معامله کردند...

•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•*´¨`*•.¸¸.•

باشد که چنین شویم...

نجات مؤمن یا غرق شیطان!

سه شنبه, ۲۸ بهمن ۱۳۹۳، ۰۸:۳۸ ب.ظ

اولین مراسم مذهبی بزرگی بود که شرکت می کردم

اولین روحانی معروفی بود که از نزدیک می دیدم

حــرفای عمق داری اونشب زد!

فک کنم از اون ســال تا الان  5-6 سالی می گذره

اما هنوز که هنوزه تو ذهنم مرورش می کنم

میگفت:

«کمک کردن فی النفسه ایرادی نداره،اگه کسی و خواستی از بی راهه نجات بدی یا از باتلاق گناه نجات بدی مواظب باش دستت  که تو دستش گره خورد پاهات سُر  نخوره! ، نشی گناهکار،نری خودت تو بی راهه ها! »

همیشه آویزه گوشمه این حرف!

من تا یه جایی نجاتش میدم! اما وقتی شنا بلد شد،دیگه بهش تذکر نمی دم!

بعضیا دوس دارن غرق شن!

غرق تو گناه

غرق تو شهوت

غرق تو حسادت

غرق تو لجبازی

و و و و ...

 

کسی که بخواد انجام نده گناه و انجام نمی ده!

آقایون مرشد! از یه جـــــایی به بعد طرف لج می کنه!

یا حق